آغاز تا نوجوانی
در یک روز مطبوع بهاری با وزش نسیمی روح معبود در جسم من به امانت قرار گرفت و خداوند متعال فرصت داد دیده هایم را در این جهان باز نمایم.
از زمانی که برایم شناسنامه گرفتند دیدم که باید بردبار باشم ولی واقعیت درونیم این نبود.
از همان ابتدا بی قرار و بازیگوش بودم. کنجکاوی میکردم و رفتار دیگران برایم سرشار از سوالات بی پاسخ بود.
دوران تحصیل حس میکردم عده ای تلاش میکنند تا خلاقیتم را بکشند، عده ای دیگر تلاش میکردند من را شبیه خودشان کنند و عده ای میخواستند به من بفهمانند که من نمیفهمم.
کودکی بودم به ظاهر منضبط ولی از درون سرکش. آن دوران گذشت و هیچگاه مطیع هیچ کس و هیچ چیزی نشدم.
یادگار آن روزها دوستانی هستند از جنس ارامش، از جنس امید و از جنس خیرخواهی.
در آغاز نوجوانی بادبادک رویاها با مرگ پدر سقوط کرد.
پدر موجودیست از جنس دلگرمی، حمایت و تحقق آرزوها. عصایی دارد جادویی برای ایجاد معجزه در زندگی.
همه با سقوط بادبادک شکست. این اتفاق آغاز سفری شد برای کشف خود.
ورود به دانشگاه و آغاز سفر خودشناسی
قبل از ورود به دانشگاه با تبلیغات و گرافیک آشنا شده بودم و تلاشم برای ورود به این رشته با کسب رتبه ۳۲ کنکور نتیجه داد.
همیشه موجودی درونم فریاد میکشید و مانند دیدبان کشتی، مسیر مرا با جدیت مشخص مینمود.
دهه سوم زندگی همراه شد با آغاز سفرهای مختلفم در ایران
۴ برابر طول خط استوا در ایران به صورت زمینی سفر کردم، حرفه ای عکاسی میکردم و به دنبال خودی میگشتم که نگو در من بود.
رد پایش را میدیدم ولی پیدایش نمیکردم.
همین شد که با وجود پیشرفتهای چشمگیری که در زمینه کاری کسب کرده بودم در دهه چهارم زندگی تصمیم گرفتم راه دیگری را از نو شروع کنم.
تبلیغات و مصرف گرایی روح مرا آزرده میکرد، همیشه دوست داشتم همگان همه چیز داشته باشند، همگان شاد باشند و همگان از زندگیشان لذت ببرند. از طرفی کسب و کارها به سراغم میآمدند تا با تدوین برنامه تبلیغات بتوانند شرابط بهتری برای خود ایجاد نمایند.
من میدانستم تبلیغات راه حل ماجرا نیست ولی نمیدانستم پاسخ این مشکل چیست؟
از این رو پس از سی سالگی مجدد تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و در رشته MBA در دانشگاه تهران ادامه تحصیل دادم.
انقدر برایم جذاب بود که مقطع بعدی را هم با تلاش سپری کردم.
ایامی از جنس اکنون
دنیای مدیریت و علوم انسانی با پیشینه هنر و تجربه های زیسته عجیبی که در سفرها داشتم معجونی شد از جنس کيميا .
بی قراری همیشگیم را سوق دادم به دنیای کار و کسب و تلاش کردم تاثیر مثبتی روی بیزینس ها داشته باشم.
خستگی در مسیر زندگی برایم بی معناست و به نقطه ای رسیدم که فهمیدم هیچ نمیدانم و بابت ندانسته هایم خوشحالم چون میتوانم هنوز رشد کنم.
مطالعه و فعالیت در حوزه های بازاریابی، برندسازی و منابع انسانی روز و شب مرا تسخیر کرده.
زمان بسیاری را برای توسعه سازمان ها و یا افرادی میگذارم که امکانات کمتری برای رشد داشته اند.
شیرین ترین لحظات زندگی من زمانی رقم خورده که کارگران و کارفرمایان به خاطر تغییر مثبت در سازمانشان انرژی گرفته اند و با جدیت بیشتر همکاری نموده اند.
برای توسعه فعالیتها، گروهی از افراد نخبه، مسئولیت پذیر و با دانش را تحت عنوان “نکسپرت / “Nexpertگرد هم آوردم تا بتوانیم در حوزه های تخصصی گوناگون خدمات مناسبی را به سازمان ها ارائه نماییم.
مهمترین چالش ها و ناراحتی ها
اجازه بدهید از تلخی های کار هم بگویم
جهل بعضی از مدیران و مقاومت شدید بعضی افراد برای تغییر، رشد و یادگیری چالش های هر روزه من است.
رنج مردم، اوضاع نابسامان اجتماع، فقر و بی عدالتی
بزرگترین سوگیست که برایم تمامی ندارد.
امروز دنیایی را درون خود یافته ام که انتهایش را نمیبینم و مانند کارگری بی قرار در معدن به دنبال زوایای با ارزشش میگردم.
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
